|
نیاز و اجابت ای که وجودت تجلی می یابد با بخشش و استجابت کماکان نیازم فزونی می یابد آنگاه که وسعت عطایت را در می یابم ادرکنی مایی را که تعریف می شویم در نیازو خواهش سپس طلب و تمنا آنگاه شکری که سوز دل را شاید آرامش نه لایق شکر گزاری ازلیت باریتعالی + نوشته شده توسط لیلی در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت
20:59 |
وقتی از میان ابرهای تکانده شده از باران سحرگاهی روزنه ای کوچک با دستهای مهربانت می گشایی ، پشت پرچین انتظار بعد از گذشتن ازپل و جنگل و رود خانه و دشت ، کویر و دریا در انتهای آخرین کوچه باغ آشنایی ، در چوبی کوچکی می بینی که در سایة سارهای استوار بسیار کوچکتر از آنچه می بینی می نماید و نور طلایی وسخاوتمند آفتاب رها از هر ملاحظه ودغدغه ای آزاد و مادام که روز یاری کند بر چوب های فرسوده اش می رقصد و شاید به تیمار زخمهای خاطر مشغول است. تردید نکن قفلی نیست ، این در نیازمند سر انگشتان مشتاق توست که آنسویش را طلب نمایی واو تورا مشتاق تر است که آغوش رئفت خویش بر تو گشاید. داخل که می آیی التهاب سراغ ازقلبت می گیرد از این همه دالان و در و دیوار وطاقچه زنگار گرفته و هر چه و هر چه و هر چه و می دانی که این همه دغدغه و تفکر و التهاب دشمن زود آشنایی و اعتماد است. نگاه می کنی و باز نمی شناسی !!! مهربانم آیا خانه خود را نمی شناسی ؟؟ این خانه توست این خانه دل من است وتو تنها میهمان سال و ماه انتظارش هستی . بر دیوارهای این کلبه کوچک اشکال و قاب های فرسوده ای را نظاره گر خواهی بود که هر کدام خاطری رنج دیده را یاد آورند . کساننی که آمدند نماندند و رفتند اما بیش از همه طاقچة کوچک آذین شده از منبت ها وخاتم ها که بوی تازگییش مشام را نوازش می دهد و تو را به خود می خواند آنقدر بلند و رسا که نمی توانی در برابر اصوات گیرا وخواهش بی پایانش دمی ایستادگی نمایی. اما تنها راه رسیدن به آن مطلوب این است که مغروق آغوش مهربانیم راه آسان را بر طی مسیر صعب دیوار جدایی برگزینی . اما اگر خواستی و ماندی .... سر می کشی بر طاقچه ، لحظه ای هراس ...! نترس عزیزم این تصویر خود توست که آن را در باز تاب سیقلی ترین نقطه از قلبم میبینی بی نیاز ازهر قاب و تجمل وتصنعی حجاری بر تار و پودم . اینک بخوان برایم که صدای تو تنها ملودی موزون طپش قلبم است و من گرمای صدایت را با حرارت لبهای خود افزون خواهم نمود. + نوشته شده توسط لیلی در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت
21:24 |
خدایا تو مراعاشق آفریدی تا از مرز زیستن بگذرم وبه وادی بودن سفر کنم لیک این بنده سرا پا تقسیرت هرگز هستی نیافت وهیچگاه از شرابنأ تهورا حتی جرعه ای ننوشید. پروردگارا چیست راز پریدن که انسانهایی سالها آسمان را می پویند اما نمی توانند پرواز را تجربه کنندو کسانی تمامی لحظات در دامان پر مهر لایزال الاهی اوج میگیرند وآنی را نمی یابی پر به خاک بسایند . الاهی می دانی که تو خود به این بنده ات چشمی اطا فرمودی که ببیند اما معبودم من هیچ نمی بینم جز نزول از علو درجاتی که هرگز در من به فعل در نیامد . معبودم آیا عاشقم آفریدی که هردم در غم خسران از نعماتت چشم در زلال اشک بشویم آیا خواستی که لحظات هر دم وباز دم نا امید تر از حیاتم سپری شود . معشوقم از خود می پربسم کینه از من چه داری که در این خشکسال دائم بی مهری راهیم کردی که هر زمان به امید یافتن مهر بهایی بپردازم و وجودم به تمامی معبر اسبان لجام گسیخته فریب گردد. خدایم چه زمان مرا به خود می خوانی و آیا آن زمان روحم را بخشیده ای . الاهم ادرکنی مرا که جز مهر بی توقع وتمتع تو هیچ چیز اینک مرا از این درد جانکاه رهای نمی بخشد . + نوشته شده توسط لیلی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت
21:59 |
|
|